دلبر جانانم بعد خدایم تو ستایشی
باید از تو بنویسم. خوب می دانم چرا؟ وقتی در هوای تو نفس می کشم چشمهایم جز تو را نمی بینند و دستانم جز تو را لمس نمی کنند. وقتی سرگشتگی و تنهایی ام را به مهمانی خلوتم می برم و درهای خیال را بر روی خود می بندم در انتهای این بن بست هم می دانم که باید از تو بنویسم.
مهربانم! چشمهایت را دوست دارم. مرا به یاد رویاهای سبز و دلپذیرم می اندازد. دنیا را بارها در چشمهایت دیده ام.هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدنم بیایی. هر چه قدر هم که دور باشی دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم...
بی تو قامت نحیف شب بو ها حتی زیر باران می شکند. بی تو هیچ رودی به فکر دریا شدن نیست
شقایق به یمن قدمهایت سر بر می آورد. خورشید به حرارت نام توست که هنوز می تابد و آسمان دلتنگ توست و هق هقش را نثار زمین می کند. تا ابد نامت را با افتخار فریاد می زنم.
نه ! تو از خاک نیستی. این را همه آبها می دانند و بادها که عمریست نام تو را به دشتها می گویند. تو آمیزه ای از باران بهارین و یاسهایی. نه ! تو یک دنیا عشق به اضافه صد دریا مهربانی و هزار دفتر ترانه عاشقانه ای. نه ! چه می گویم؟ تو در ظرف این کلمات کوچک نمی گنجی. حرفهایم در برابر بزرگی تو به خواب آشفته ای می ماند. به آرزوهای پریشان و خیالهای مبهم.
من لبخند را به شوق دیدن تو آموخته ام. من مهربانی را و عشق را به خاطر تو دوست دارم. اگر تو نبودی من یک سنگ خارا بودم. یک خیمه تنها. یک سکوت ممتد. یک ابر بی باران. یک چراغ شکسته. یک بهت بی پایان.
ای مهربان ترین آفریده خدا! خدا کجا تو را آفرید؟ در کوهستانهای ازل یا کنار چشمه های ملکوت؟
فرشتگان یا روی ابرهای کال؟ می دانم وقتی کار آفرینش تو به پایان رسید خدا بر بلندترین بام هستی ایستاد و ستاره ها را یکی یکی به احترام تو روشن کرد.
اگر تو نبودی آسمان یک بیشه سوخته بود و زمین یک جهنم طولانی. اگر تو نبودی من هم نبودم...
اما قلبم از قلب یک پروانه که کوچکتر نیست. او از همه عاشق تر است. آن قدر در سایه نور لرزان شمع نغمه دلدادگی سر می دهد تا سراپا آتش شود.
قلب من که از قلب یک مرغ عشق کوچکتر نیست.
ای بهار آرزوهای من ! دستهای تو زیبا ترین مکان برای سکونت بوسه های من است
